هوای زمستانی تهران از لای پالتوی کهنه‌اش رد می‌شد، اما صدای باتوم‌ها روی شانه‌های جوانان، بیشتر از سرما در جانش می‌نشست. جمعیت موج می‌زد، می‌دوید و دوباره می‌ایستاد؛ گاز اشک‌آور مثل شبحی کم‌ارتفاع روی آسفالت می‌خزید. وسط این آشوب، حسن – همان جوان داوطلب سال‌های جنگ که حالا پیرمردی با زانوی خراب و مدالی فراموش‌شده بر سینه بود – سعی می‌کرد سر جایش بایستد.

یک‌بار بعد از ترکش، راه رفتن را از نو یاد گرفته بود؛ بعد از شب‌هایی که فریاد مجروحان، تا صبح از سرش بیرون نمی‌رفت، نفس کشیدن را هم دوباره تمرین کرده بود. آن روزها در سنگر خاکی، زیر لب نام مادرش و نام سرزمینی را زمزمه می‌کرد که فکر می‌کرد دارد از آن دفاع می‌کند. هرگز تصور نمی‌کرد دهه‌ها بعد، در وسط میدان شهری بایستد که در آن، همین خاک و همین حاکمیت، سلاح را به سمت دانشجویان بی‌سلاح گرفته‌اند.

آن طرف خیابان، صدای دختر جوانی از دل همهمه بیرون زد. شعاری می‌داد دربارهٔ کرامت و آزادی، دربارهٔ این‌که دیگر از چیزی نمی‌ترسند. حسن همهٔ کلمات را نمی‌شنید، اما معنایش را می‌فهمید. در همان جایی حسش می‌کرد که سال‌ها پیش یقین داشت رنجش بی‌دلیل نیست و دردش معنایی دارد.

صف نیروهای ضد شورش آرام‌آرام جلو می‌آمد؛ سپرها بالا، صورت‌ها پشت نقاب پنهان. برای لحظه‌ای صحنه در چشم‌های حسن تار شد و شکل عوض کرد؛ دیگر میدان شهر نبود، تبدیل شد به خط مقدم؛ دیگر هم‌وطنانش نبودند، انگار دوباره دشمن روبه‌رویش ایستاده بود. اما این‌بار دشمن، یونیفورم خودی بر تن داشت و همین حقیقت مثل زخمی تازه، عمیق‌تر از زخم قدیمی زانویش، در جانش نشست.

دستی از پشت به او خورد. جوانی که شاید فقط یکی دو سال از خودِ حسنِ روزهای جنگ بزرگ‌تر بود، بازویش را گرفت و گفت: «عمو، بیا عقب، دارن نزدیک‌تر می‌شن.» واژهٔ «عمو» سنگین روی گوشش نشست. در صورت جوان، خطوطی از صورت خودش در سال‌های دور را دید؛ همان جوانی که روزی باور داشت خونش بر زمین می‌ریزد تا آینده‌ای بهتر برای همین سرزمین ساخته شود.

زیر لب گفت: «من برای این نجنگیدم…» بیش‌تر با خودش حرف می‌زد، اما گوش جوان تیز بود و شنید.

جوان پرسید: «پس برای چی جنگیدی؟» در صدایش طعنه‌ای تلخ موج می‌زد؛ نه آن‌قدر که تبدیل به توهین شود، اما کافی بود تا حسن بفهمد پشت این سؤال، سال‌ها ناامیدی خوابیده است.

حسن دنبال جواب گشت. دوباره روزی را دید که از روستا راهی جبهه شد؛ مادرش قرآن را در دستش گذاشت و گفت برای دفاع از وطن می‌روی، برای مردم، برای آبرو. کسی نگفته بود روزی در همین وطن، باتوم‌ها بر سر همین مردم فرود می‌آید و گلوله‌ها به سینهٔ همان نسلی می‌خورد که قرار بود وارث صلح و آرامشی باشد که آن‌ها برایش جنگیده بودند.

بالاخره گفت: «برای مردم. برای این کشور. برای شماها.» صدایش می‌لرزید؛ نه از پیری، که از چیزی شبیه شرم.

چند متر آن‌طرف‌تر، صدای انفجار نارنجک صوتی جمعیت را پخش کرد. حسن دید یکی از معترضان دستش را روی شانه‌اش گذاشته و خم شده، دیگری زانو زده و از شدت گاز به سرفه افتاده. نیروهای ضد شورش با نظمی سرد و تمرین‌شده جلو می‌آمدند؛ نظمی که حسن را یاد آرایش نیروها در جنگ می‌انداخت؛ با این تفاوت که این‌بار نه با دشمن مسلح، که با معلم و مغازه‌دار و پرستار و دختر دانش‌آموزی روبه‌رو بودند که هنوز کوله‌پشتی‌اش را از شانه پایین نیاورده بود.

خشم در وجودش جوشید؛ خشم غافلگیرکننده‌ای که سال‌ها سرکوب شده بود. قدمی جلو گذاشت و خود را بین خط نیروها و حلقهٔ معترضان پشت سرش قرار داد. زانویش تیر کشید و قلبش تند زد، اما چیزی قدیمی و سرسخت او را نگه داشت.

فریاد زد: «ما برای این کشور نجنگیدیم که این رژیم این‌طور با ما برخورد کنه!» هر کلمه‌اش از سال‌ها ناامیدی و خشم فروخورده بلند شده بود. جمله در هوا آویزان ماند، سنگین‌تر از دود گاز. جمعی از معترضان ساکت شدند. چند نفر از نیروهای مقابل، برای لحظه‌ای دستشان روی باتوم شل شد.

نگاه یکی از نیروهای جوان در صف جلو در چشم‌های حسن گره خورد. ثانیه‌ای کوتاه، چیزی شبیه تردید – شاید حتی شناخت – در چهره‌اش دیده شد. نگاهش سر خورد روی روبان کهنه و مدال کم‌رنگی که روی سینهٔ حسن بود. شاید نمی‌دانست این پیرمرد دقیقاً در کدام عملیات و کدام شبِ بی‌خواب جنگیده، اما حدس می‌زد که این مرد، روزی برای همین پرچم و همین خاک تا مرز مرگ رفته است.

فرمانده با صدایی برنده دستور داد. صف دوباره منسجم شد. مکث کوتاه از بین رفت. سپرها دوباره جلو آمدند.

حسن عقب نرفت. خودش را قانع کرد که اگر حالا کنار بکشد و در جمعیت گم شود، همهٔ آن سال‌ها، همهٔ نام‌های دوستانی که برنگشتند، در ذهنش سنگین‌تر از همیشه خواهد شد. مگر می‌شد باور کرد نتیجهٔ همهٔ آن فداکاری‌ها، خیابانی باشد که در آن، رزمندهٔ قدیمی نظاره‌گر سرکوب مردمی است که روزی قسم خورده بود حافظ آن‌ها باشد؟

کم‌کم صدایی تازه در جمعیت پیچید. معترضان، جملهٔ او را گرفتند و آن را به شعار تبدیل کردند. «ما برای این کشور نجنگیدیم که این‌جوری با ما رفتار کنن!» شعار از یک گوشهٔ میدان به گوشهٔ دیگر رفت و هر بار که تکرار ‌شد، محکم‌تر و رساتر برگشت. برای بعضی‌ها، این فریاد پیامی بود برای حاکمیت؛ برای برخی دیگر، پیامی بود برای خودشان: یادآوری این‌که خواسته‌هایشان از دل دلسوزی برای وطن می‌آید، نه از نفرت نسبت به آن.

با عمیق‌تر شدن شب و اوج گرفتن صدای آژیرها، حسن حس کرد چیزی در درونش تغییر می‌کند. روایت‌هایی که سال‌ها دربارهٔ افتخار و اطاعت شنیده بود، دیگر با صحنه‌ای که می‌دید جور درنمی‌آمد. داستان تازه‌ای در ذهنش نوشته می‌شد؛ داستانی که در آن، معنای «دفاع از وطن» را شهروندان بی‌سلاحی بازتعریف می‌کردند که روبه‌روی سپر و باتوم می‌ایستادند، نه با گلوله، که با «نه» گفتن.

صدایش گرفته بود، اما همچنان همان جمله را تکرار می‌کرد؛ آن‌قدر که با همهمهٔ جمعیت یکی شد: «ما برای این کشور نجنگیدیم که این رژیم این‌طور با ما برخورد کنه.» در دل این فریاد، دعایی پنهان بود؛ دعایی برای آن رفقای قدیمی که هر کجا بودند – در روستا و شهر، زیر خاک یا پشت تلویزیون خاموش – این صدا را بشنوند و بفهمند که معنای مبارزه‌شان را نه صاحبان قدرت، که همان مردمی دنبال می‌کنند که روزی به خاطرشان به خط مقدم رفته بودند.