دو سیاستمدار کهنهکار که روزی از درون ساختار جمهوری اسلامی برخاستند، اما سالهاست بهخاطر ایستادن در کنار مردم و اعتراض علنی به کشتار معترضان، خود به نماد مقاومت مدنی و احتمالاً به ستونهای یک دولتِ گذارِ مردمی بدل شدهاند. این نوشتار، نگاهی است به مسیر آنها؛ مسیری که از قدرت رسمی آغاز شد و به حصر، اما شاید به نقشآفرینی در فردای بدون استبداد ختم شود.
دولت گذار فردا؛ وقتی وجدانهای در حصر به صحنه بازگردند
در تصور بسیاری از ایرانیان، هم در داخل و هم در تبعید، هرگونه گذار مسالمتآمیز از ساختار فعلی قدرت نیازمند چهرههایی است که هم سابقهی اداره کشور را دارند، هم هزینه دادهاند، و هم زبانشان زبان مردم و کرامت انسانی است؛ موسوی و کروبی دقیقاً در چنین جایگاهی ایستادهاند. آنها نه رهبران «بیریشه» بلکه دولتمردانیاند که از دل تاریخ چهار دههای جمهوری اسلامی برخاسته و سپس در نقطهای حساس، راه خود را از سرکوب جدا کردند.
از قدرت تا اعتراض علنی
میرحسین موسوی، نخستوزیر دوران جنگ ایران و عراق، در سال ۱۳۸۸ بهعنوان نامزد اصلاحطلبان پا به میدان انتخابات گذاشت و به سرعت به چهرهی اصلی جنبش سبز تبدیل شد؛ جنبشی که تقلب انتخاباتی و ساختار غیرپاسخگو را زیر سؤال برد. مهدی کروبی، روحانی و رئیس پیشین مجلس، نیز در همان انتخابات نامزد شد و پس از آن، با صراحتی کمسابقه از تقلب، شکنجه و کشتار معترضان سخن گفت و روایت خانوادههای جانباختگان را به مرکز افکار عمومی آورد.
این دو، بهجای سکوت در برابر گلوله، زبان به شهادت گشودند و همین انتخاب اخلاقی، آنها را از سیاستمدار رسمی به وجدان معترض یک ملت بدل کرد. برای بسیاری از ایرانیان، داستان آنها داستان عبور از قدرت به سمت حقیقت است؛ عبوری که بهایش حصر و محرومیت، اما دستاوردش اعتماد اخلاقی جامعه است.
حصر خانگی؛ زندان وجدانهای بیدار
از سال ۲۰۱۱، موسوی و کروبی بههمراه زهرا رهنورد، بدون محاکمه علنی، در حصر خانگی قرار گرفتند؛ نه دادگاه علنی، نه حکم شفاف، فقط سالها حبس در خانه به جرم حمایت از حق اعتراض. با این حال، حتی از درون حصر نیز پیامهای آنها سر از خیابانها و شبکههای اجتماعی درآورده است؛ پیامهایی که در آنها، کشتار معترضان جنایت، صفحهای سیاه در تاریخ و خیانت به ملت نامیده شد.
این استمرار اعتراض از دل حصر، برای نسلی که پس از ۸۸ به دنیا آمده، معنای مهمی دارد: مقاومت تنها در خیابان نیست، بلکه در پایداری بر حقیقت نیز هست. هر پیام کوتاه یا بیانیهی منسوب به آنها، برای بسیاری به یادآوری این نکته بدل شده که حتی در تاریکترین لحظات سرکوب، صدای وجدان خاموش نشده است.
اعتراض به کشتار؛ از خون ۸۸ تا قتلعامهای بعدی
موسوی در بیانیههایی که بهدنبال سرکوبهای خونین منتشر شد، کشتار معترضان را با وقایع خونین پیش از انقلاب مقایسه کرد و قربانیان را شهیدان بیگناه و نماد بیاعتباری حکومت خواند. او در یکی از تازهترین مواضع خود، سرکوب خونین را جرم و صفحهای سیاه در تاریخ حکومت توصیف کرد و از حاکمان خواست تفنگ را زمین بگذارند و کنار بروند تا ملت، خود، این سرزمین را به سوی آزادی و آبادانی ببرد.
کروبی نیز بارها در نامهها و پیامهای خود بهصراحت از خشونت وصفناپذیر نیروهای امنیتی، قتل معترضان بیسلاح و شکنجه در بازداشتگاهها سخن گفته و تشکیل هیأتی مستقل برای تحقیق و محاکمهی آمران و عاملان را مطالبه کرده است. در زمانی که بسیاری از فعالان سیاسی از ترس سرکوب سکوت کردند، این دو، با وجود سن بالا و خطر حبس، زبان به دفاع از حرمت جان انسان گشودند؛ دفاعی که امروز سرمایهی اخلاقی آنها برای هر گفتوگو دربارهی دولتِ گذار است.

پیوند با ایرانیان مهاجر؛ ائتلافی جهانی برای کرامت انسان
میان ایرانیانی که به اجبار یا به انتخاب از کشور رفتهاند، نام موسوی و کروبی همچنان بهعنوان نماد امکان اصلاحپذیری از درون و سپس شجاعت در بریدن از سرکوب مطرح است. بسیاری از کنشگران تبعیدی، از نسلهای مختلف، آنها را چهرههایی میدانند که میتوانند در یک دولتِ موقت یا شورای گذار، پل ارتباطی میان تجربهی ادارهی کشور، مطالبات نسل جوان و شبکهی گستردهی دیاسپورای ایرانی باشند.
در سناریویی که طی آن، ساختار کنونی قدرت فروبپاشد یا کنار رود، این سرمایهی مشترک—حس مسئولیت نسبت به جان انسان، تجربهی حکمرانی و اعتماد اخلاقی بخش مهمی از جامعه—میتواند زمینهساز همگرایی میان نیروهای داخل و خارج کشور شود. در چنین تصویری، ایرانیان مهاجر نه تماشاگر، بلکه شریک فعال در بازسازی سیاسی، حقوقی و اخلاقی ایران فردا خواهند بود.
چرا آنها میتوانند در دولت گذار نقشآفرین باشند؟
چند ویژگی کلیدی، موسوی و کروبی را به گزینههای جدی برای نقشآفرینی در دولت گذار تبدیل میکند. نخست، سابقهی حکمرانی آنهاست؛ موسوی با تجربهی نخستوزیری در یکی از بحرانیترین دهههای تاریخ معاصر ایران، و کروبی با سابقهی ریاست مجلس، هر دو با سازوکار ادارهی کشور، چالشهای ساختاری و پیچیدگیهای اقتصاد و سیاست ایران آشنا هستند.
دوم، فاصلهگیری اخلاقی آنها از سرکوب است؛ هر دو، بهجای سکوت، کشتار معترضان را محکوم کرده و بر حق اعتراض و حرمت خون شهروندان تأکید کردهاند. سوم، سرمایهی نمادین آنها در میان مردم است؛ برای نسلی که تصاویر تظاهرات ۸۸، ۹۶، ۹۸ و خیزشهای بعدی را به خاطر دارد، نام این دو با رأی دزدیدهشده، اعتراض مسالمتآمیز و حصر بهخاطر مردم گره خورده است.
در معماری یک دولت گذار، چنین چهرههایی میتوانند نقش ضامن را بازی کنند؛ ضامن اینکه گذار، نه انتقامجویانه بلکه بر محور عدالت انتقالی، آشتی ملی و تضمین کرامت همهی شهروندان شکل بگیرد. حضور آنها در کنار دیگر نیروهای دموکراسیخواه، میتواند نگرانیها از خلأ قدرت، انتقامگیری کور و هرجومرج را کاهش دهد و به جامعه این پیام را برساند که فردای بدون استبداد، میتواند نظمی انسانی و قابل پیشبینی داشته باشد.
کنجکاوی، امید، و پرسش بزرگ آینده
آنچه امروز برای میلیونها ایرانی، از تهران تا برلین و تورنتو، پرسشبرانگیز است نه فقط این است که سقوط چه زمانی است، بلکه بیشتر این است که فردای بعد از آن چگونه خواهد بود. در پاسخ به این پرسش، نام موسوی و کروبی نه بهعنوان منجیان معصوم، بلکه بهعنوان کسانی که هزینه دادهاند و میتوانند در کنار دیگر نیروهای دموکراسیخواه، چارچوبی انسانی برای فردای ایران ترسیم کنند، بیش از گذشته شنیده میشود.
تصور دولتی موقت که در آن، صدای وجدانهای در حصر با انرژی نسل جوان، تجربهی فعالان مدنی و توان تخصصی ایرانیان مهاجر گره بخورد، برای بسیاری نه فقط سناریویی سیاسی، که منبع امید است. امید به اینکه میتوان از چرخهی خشونت و انتقام عبور کرد و بر ویرانههای استبداد، ساختاری بنا نمود که در آن جان انسان، فارغ از عقیده و سبک زندگی، حرمت مطلق داشته باشد.