برای دانشآموزان ایرانی، سال تحصیلی ۱۴۰۴–۱۴۰۵ هیچ شباهتی به سال «عادی» نداشت. دانشگاهها و مدارس بارها بهدلیل جنگ تعطیل و باز باز شدند؛ آژیر خطر، خبر حملات موشکی، خاموشیهای برنامهریزینشده و تعطیلیهای ناگهانی به اسم «امنیت» یا «شرایط جوی» بخشی از روزمرهی این نسل شد. در گزارشها آمده که بیش از بیست دانشگاه در جریان جنگ آسیب دیدند یا مستقیماً هدف قرار گرفتند و در برخی مناطق، هفتهها فضای آموزشی عملاً فلج شد.
در بعضی شهرها کلاسها بهعجله به فضای آنلاین منتقل شد، آن هم در شرایطی که حاکمیت برای کنترل اعتراضها سرعت اینترنت را پایین میآورد و دسترسی دانشآموزان به منابع آموزشی را عملاً قطع یا محدود میکرد. در شهرهای دیگر، دوباره دانشآموزان را بدون هیچ حمایت روانی به مدرسه برگرداندند؛ در حالی که هنوز صدای انفجار، عزاداریها و استرسِ ناپدید شدن عزیزان، روی ذهنشان سنگینی میکرد.
با اینهمه، وقتی فصل امتحان رسید، وزارت آموزش و پرورش طوری برخورد کرد که انگار هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاده است. سطح سختی امتحانهای نهایی دبیرستان، و وزن سرنوشتساز کنکور و سوابق تحصیلی، تقریباً همانطور باقی ماند؛ حتی در بعضی بخشها بهدلیل تغییر قوانین، فشار بیشتری هم به دانشآموزان آمد. مسئولان، پشت کلماتی مثل «حفظ استاندارد» و «کیفیت آموزش» پنهان شدند؛ اما برای دانشآموزی که تمام سال را در زیرزمین، کافینت، یا خانهای که مرتب برقش قطع میشد درس خوانده، این حرفها بیشتر شبیه توهین بود تا توجیه کارشناسی. شکاف بین شعارهای رسمی و واقعیت زندگی در کلاس، دیگر قابل انکار نبود.
از ناامیدی در کلاس تا فریاد در حیاط
اولین جرقهها البته از دانشگاهها زده شد. بعد از بازگشایی دانشگاهها در پی وقفههای ناشی از جنگ، دانشجویان در دانشگاههای بزرگ تهران – از شریف و امیرکبیر تا دانشگاه تهران و الزهرا – خیلی زود تجمع کردند، شعار علیه دیکتاتوری سر دادند، یاد کسانی را که در سرکوبهای قبلی کشته شده بودند گرامی داشتند و از اصلاحات سیاسی و آموزشی حرف زدند. آنها لباس مشکی پوشیدند، بنرهای یادبود بلند کردند و نشان دادند که خاطرهی کشتار و بازداشتهای گستردهی سالهای قبل، هنوز زنده است.
دانشجویان البته پیشتر هم در موجهای قبلی اعتراض نقش اصلی داشتند؛ از پاییز ۱۴۰۱ و خیزش «زن، زندگی، آزادی» تا اعتراضات اقتصادی ۱۴۰۴. اما جنگ ۱۴۰۵ لایهی تازهای به این خشم اضافه کرد: آنها حالا میدیدند که نهتنها آزادی و اقتصاد، که امنیت، روان و آیندهی تحصیلیشان هم بهطور مستقیم قربانی سیاستهای حاکمیت شده است.
در اوایل خرداد ۱۴۰۵، این خشم پنهان در کلاسهای دبیرستانی هم لبریز شد. ابتدا ویدئوهایی از تجمعهای دانشآموزان در حیاط مدارس منتشر شد؛ سپس خبرها از تهران فراتر رفت و به مشهد، همدان، اصفهان و چند استان دیگر رسید. نوجوانهایی که تا دیروز در سکوت، تست و جزوه حل میکردند، حالا با صدای بلند سیاست آموزشی را به چالش میکشیدند؛ یا دستکم با صدایی شفاف و مستند میگفتند: این قواعد، در سال جنگ، دیگر «منصفانه» نیست.
در ظاهر، مطالبات اولیه «فنی» بهنظر میرسید: لغو یا اصلاح تغییرات ناگهانی در قانون کنکور و اعمال معدل پایه یازدهم، تعدیل سطح سختی امتحانها با توجه به شرایط جنگی، و توقف برخورد تنبیهی با معترضها. اما زیر این مطالبات فنی، یک اتهام بزرگتر خوابیده بود: حاکمیت در طول جنگ، با زندگی و آیندهی نسل جوان بازی کرده و حالا با آدموار جلوه دادنِ امتحانی که انگار در شرایطی کاملاً عادی برگزار میشود، دارد آن واقعیت را انکار میکند.
وقتی امتحان، ابزار کنترل میشود نه سنجش
برای کسی که بیرون از ایران است، بحثهایی مثل «ضریب معدل یازدهم» یا «سطح دشواری امتحان نهایی» شاید کماهمیت یا صرفاً تکنیکی بهنظر برسد. اما برای یک نوجوان ایرانی، اینها ابزارهایی واقعیاند که تعیین میکنند در چه دانشگاهی، چه شهری و در چه رشتهای آیندهاش شکل خواهد گرفت – یا اصلاً آیا آیندهای فراتر از کار موقت و بیکاری برایش وجود خواهد داشت یا نه.
تغییرات مربوط به تأثیر قطعی سوابق تحصیلی بهخصوص معدل پایه یازدهم، فشار را بر دانشآموزانی که در مناطق محروم، مناطق جنگزده یا مدارسی با امکانات پایین درس خواندهاند چندبرابر کرده است. آنها بهسادگی زیر همان «استاندارد»هایی میروند که روی کاغذ منصفانه بهنظر میرسد، اما در عمل نابرابری را بازتولید میکند. در سالی که مدرسهها مرتب تعطیل شدهاند، اینترنت بارها قطع شده و دهها هزار خانواده زیر بارِ جنگ و بحران اقتصادی له شدهاند، حفظ همین الگو، دیگر چیزی بیش از یک تصمیم اداری ساده است؛ یک انتخاب سیاسی است.
در کنار این، گزارشهایی از مدارس وجود دارد که در آنها، تلفنهای همراه دانشآموزان را میگردند، دستگاهها را ضبط میکنند و در جلسات اجباری، فیلمهایی از حمله موشکی به نقاط نمادین تهران نشان میدهند تا در قالب «جلسات عقیدتی»، روایت رسمی جنگ را به خوردشان بدهند. در چنین فضایی، امتحان تنها یک «ارزشیابی» نیست؛ امتداد همان سازوکار کنترل است، ابزاری برای غربالگری نسلی که حکومت از آگاهی و جسارتش میترسد.
«حقتو فریاد بزن»؛ زبان تازهی نسل تازه
در روزهای اعتراض، زبان خشک دفترچههای امتحانی، جای خود را به زبان خیابان داد. در اصفهان، دانشآموزان در اعتراض به اجبار برگزاری امتحان حضوری در شرایط ناامن، شعار میدادند: «فریاد بزن، فریاد بزن – حقتو فریاد بزن.» در شهرهای دیگر، جمعیت نوجوانان با پلاکاردهایی در دست، در حیاط مدارس یا بیرون از آن راه میرفتند، میایستادند و شعارهایی سر میدادند که واضحا فقط به «نمره» محدود نمیشد؛ بلکه مستقیم، سیاست و سرکوب را هدف میگرفت.
بخش مهمی از این اعتراضها اما فقط شعار نبود. در فیلمها و گزارشها، دانشآموزانی دیده میشوند که با زبانی دقیق و استدلالی توضیح میدهند چرا این مقررات ناعادلانه است: میگویند قانون کنکور یک شبه عوض شده، بدون اینکه کسی از آنها نظر بخواهد؛ میگویند تأثیر قطعی معدل، کسانی را که مدارسشان در جنگ یا اعتصاب بسته بود، عملاً مجازات میکند؛ و میگویند هیچکس از سلامت روان، نگرانی، افسردگی و اضطرابی که کل سال همراهشان بوده حرفی نمیزند.
در عین حال، در همین تجمعها، نام زندانیان سیاسی، یاد قربانیان سرکوبهای قبلی، و شعارهایی علیه دیکتاتوری هم شنیده میشود. اینجا است که اعتراض به وضعیت آموزش، دوباره به زنجیرهی طولانیتر مقاومت در برابر حاکمیت وصل میشود؛ زنجیرهای که از قتل مهسا امینی و اعتراضات سراسری بعد از آن شروع نشده، اما بعد از آن شتاب گرفته است.
برنامه درسی نامرئی جنگ
جنگ، فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ برنامهی درسی را هم زیر و رو میکند. استادان مهاجرت میکنند، معلمها اخراج یا جابهجا میشوند، کتابخانهها تعطیل میشوند و خانوادهها پول کلاس خصوصی، کتاب کمکدرسی و حتی رفتوآمد فرزندان به مدرسه را بهسختی تأمین میکنند. همین الان، روایتهای متعددی از دانشگاهها و مدارس ایرانی وجود دارد که در نتیجهی جنگ، یا تعطیلاند، یا نیمهفعال، یا با کمبود حاد منابع روبهرو هستند.
اما ورای این خسارتهای فیزیکی، یک «درس پنهان» هم در کار است. نسل جوان از رفتار حکومت این پیام را میگیرد که جان و آیندهاش، همیشه قربانی قابلقبولی برای اهداف سیاسی است؛ که میتوان با یک دستور اداری، دانشگاهشان را بست، اینترنتشان را قطع کرد، یا امتحانشان را در بدترین شرایط ممکن برگزار کرد، بدون این که کسی پاسخگو باشد. آنها وقتی میبینند دانشگاهها دقیقاً در اوج اعتراضها، بهبهانهی «امنیت» و «سرما» بسته میشود، یاد میگیرند که سیستم آموزشی در ایران، ابزار سیاست است نه حق عمومی.
در بعضی مدارس، بهجای گفتوگو دربارهی اضطراب جنگ و آینده، کلاسهای ایدئولوژیک اجباری برگزار میشود؛ در آنجا تصاویر موشکهایی که به نقاط مختلف شهر اصابت میکند بهعنوان نماد «اقتدار» نشان داده میشود، اما از این نمیگویند که همین جنگ، چگونه خواب و آیندهی همین دانشآموز را دزدیده است. امتحانِ سخت در پایان چنین سالی، تبدیل میشود به آخرین تحقیر: توقعِ عملکرد عالی، بدون هیچگونه حمایت و درک از شرایط.
چرا این حرکت میتواند از مدرسه فراتر برود؟
ایران بارها تجربه کرده که یک اعتراض محدود، چگونه میتواند به موج سراسری تبدیل شود. اعتراضهای اقتصادی ۱۴۰۴ از بازار و فشار گرانی آغاز شد، اما خیلی زود دانشجویان، کارگران و کارکنان بخشهای مختلف را هم درگیر کرد. خیزشهای فصلی علیه فساد، بیعدالتی و سرکوب هم همیشه از یک نقطه خاص شروع شدهاند، و بعد به نقاط دیگر سرریز کردهاند.
اعتراض دانشآموزان به چند دلیل ظرفیت همین سرریز را دارد:
آموزش، مسألهی همهی خانوادههاست.
تقریباً هیچ خانوادهای در ایران نیست که فرزند در سن مدرسه یا دانشگاه نداشته باشد. استرس امتحان، نگرانی از آینده، ترس از بیکاری بعد از فارغالتحصیلی – همهی اینها چیزهایی هستند که پدر، مادر، خواهر و برادر هم در خانه لمس میکنند.
بیعدالتی آموزشی، نابرابری طبقاتی را عریان میکند.
خانوادههای مرفهتر میتوانند بخشی از خسارت جنگ و بحران را با کلاس خصوصی، اینترنت پرسرعت و سفر به شهرهای امنتر جبران کنند. دانشآموز مناطق حاشیهنشین، بمبارانشده یا با مدرسهی ضعیف، نمیتواند. وقتی «استاندارد» امتحان یکسان است، اما شرایط زندگی نه، اعتراض بهطور طبیعی رنگ عدالتخواهی اجتماعی میگیرد.
تحصیل، مستقیم به بحران اقتصادی گره خورده است.
حتی اگر دانشآموز از این سد امتحان و کنکور عبور کند، در نهایت وارد بازاری میشود که سالهاست در آن، بیکاری، دستمزد پایین و ناامنی شغلی عادی شده است. بنابراین، نارضایتی از امتحان بهراحتی در کنار نارضایتی از تورم، سقوط ارزش پول، فساد و رانت میایستد.
آموزش، ستون مهم ماشین ایدئولوژی رژیم است.
مدرسه و دانشگاه، سالها ابزار اصلی تبلیغ رسمی بودهاند. وقتی دانشآموزان و دانشجویان، مشروعیت همین ابزار را زیر سؤال میبرند و میگویند قواعد آن ناعادلانه و سرکوبگر است، عملاً یکی از ستونهای اصلی رژیم را هدف گرفتهاند.
حکومتِ ترسان از جوانان خودش
واکنش حکومت، نشان میدهد چقدر این اعتراض را جدی میگیرد. در موجهای قبلی، نیروهای امنیتی چندین بار به خوابگاهها و دانشگاهها یورش بردند، دانشجویان را بازداشت کردند و کلاسها را یا به زور آنلاین کردند یا کلاً تعطیل. در مدارس هم خبرهایی از تهدید خانوادهها، تشکیل پرونده انضباطی و اخراج غیررسمی معترضها شنیده میشود.
این سرکوب اما همیشه نتیجه معکوس دارد. هر بازداشت جدید، یک روایت تازهی بیعدالتی میسازد؛ هر نامی که زیر فشار شکنجه یا در خیابان کشته میشود، به شعاری در تجمع بعدی تبدیل میشود. کشتار و زندان در سالهای گذشته شاید بهظاهر بعضی موجها را خاموش کرده باشد، اما در عمق جامعه، زخمی به جا گذاشت که هر بار با کوچکترین تحریک، دوباره میسوزد و میجوشد.
بر همین پسزمینه است که لجاجت وزارت آموزش و پرورش در برابر حداقلیترین تعدیلها – از پایین آوردن سطح سختی امتحان گرفته تا اصلاح تأثیر معدل در سال جنگ – دیگر فقط «خطای سیاستگذاری» نیست؛ یک پیام سیاسی روشن است: حاکمیت حاضر نیست حتی در بدیهیترین حقوق نسل جوان کوتاه بیاید، حتی وقتی میلیونها نفر تحتتأثیر مستقیم آن هستند. برای نسلی که توهمی نسبت به اصلاح از بالا ندارد، این پیام فقط یک معنا دارد: اگر حق میخواهی، باید آن را با فشار جمعی بگیری.
در دو راهی: اصلاح محدود یا لرزش بزرگ
ماهها و هفتههای پیش رو، تعیین خواهد کرد که این موج اعتراضی به کدام سمت میرود. اگر حاکمیت بخواهد فقط با چند تغییر ظاهری در نحوه تصحیح اوراق یا چند جملهی تبلیغاتی در تلویزیون موضوع را ببندد، احتمالاً شعلهی خشم را نه خاموش، که زیر خاکستر پنهان خواهد کرد. دانشآموزان و خانوادهها تجربهی وعدههای بینتیجهی قبلی را دارند و میدانند ساختار سرکوب، با یک مصاحبه و بخشنامه تغییر نمیکند.
در سناریوی دیگر، اگر این اعتراضها ادامه پیدا کند و معلمان، کارگران، پرستاران، کارمندان دولت و سایر اقشار خسته از جنگ و فشار اقتصادی هم به آن به شکلهای مختلف بپیوندند، میتوان انتظار موج جدیدی از اعتراضهای سراسری را داشت. معلمان سالهاست درباره دستمزد پایین، مداخله ایدئولوژیک در آموزش و کیفیت پایین مدارس اعتراض میکنند؛ پیوند مطالبات آنها با فریاد دانشآموزان، میتواند جبههای شکل دهد که نادیده گرفتنش برای هر حکومتی سخت است.
در ایرانِ جنگزده، مرز بین «بخشها» آنقدر که روی کاغذ بهنظر میرسد، سفت و سخت نیست. وقتی موشک به نزدیکی دانشگاه میخورد، ساکنان محلههای اطراف هم میلرزند. وقتی اینترنت برای کنترل دانشجو قطع میشود، کسبوکارهای کوچک، تاکسیهای اینترنتی، فروشگاههای آنلاین و رسانههای مستقل هم تعطیل میشوند. در چنین فضایی، اعتراض به امتحان، دیر یا زود، به اعتراض به ساختاری میرسد که این همه بحران را بر جامعه تحمیل کرده است.
روایت نسلی که سکوت نکرد
داستان اعتراض دانشآموزان ایرانی به امتحانهای بیرحم در سال جنگ، در نهایت فقط داستان یک «سیاست آموزشی اشتباه» نیست؛ روایت نسلی است که از کودکی، خشونت خیابانی، سرکوب دانشگاه، سقوط اقتصاد، و حالا جنگ را تجربه کرده و با اینهمه، حاضر نشده زبانش را ببندد.
آنها خطر را میشناسند. میدانند که نسل قبلشان در دانشگاه و خیابان چه بهایی داده است؛ خبر اعدامها، «اعترافات» تلویزیونی و احکام سنگین زندان برای فعالان دانشجویی و مدنی را هر روز میبینند. اما همین آگاهی، تصمیمشان را روشنتر کرده است: اگر قرار است آیندهای قابلتحمل ساخته شود، باید از همین حالا، از همین حیاطهای مدرسه، از همین امتحانها و کلاسها، برایش جنگید.
یک حیاط دبیرستانی در تهران شاید در نگاه اول فاصلهی زیادی با اتاقهای تصمیمگیری در بالاترین سطوح قدرت داشته باشد؛ اما تاریخ بارها نشان داده که تغییر، از همین نقاط «حاشیهای» شروع میشود. وقتی دانشآموزی روی تکه کاغذی مینویسد «زیر صدای آژیر درس خوندیم، عدالت میخوایم»، دارد حقیقتی را فریاد میزند که سالهاست حاکمیت سعی کرده زیر آمار و بخشنامه پنهانش کند: حق تحصیل امن و عادلانه، حق آیندهای بدون جنگ و تحقیر، حقی نیست که کسی بخواهد «لطفاً» بدهد؛ حقی است که نسلها آن را با مقاومت و ایستادگی بهدست میآورند.
امروز، این مقاومت، شکل اعتراض به امتحان به خود گرفته است؛ فردا شاید شکل اعتصاب، تحصن، یا پیوند آشکارتر با سایر جنبشهای عدالتخواه. اما یک چیز همین حالا روشن است: نسلی که زیر صدای آژیر درس خوانده، حالا زیر همان آسمان، بلندتر از همیشه حرف میزند – و این، برای هر رژیم سرکوبگری، خطرناکترین درس تاریخ است.